زن گوش سپرد

زن آرام نشسته بود و گوش می کرد, مرد روبرویش نشسته بود و سخن می گفت.

زن آرام می نمود ولی غوغائی درونش به پا شده بود، مرد بی وقفه می گفت، انگار زمان کوتاهی دارد و باید راز آفرینش را به موجودی گنگ حالی کند.

مرد می گفت و زن تکه تکه می شد، گذشته ها مانند فیلمی که روی دور تند زده شده از جلوی چشمانش رد می شد، برخی مواقع صحنه ای می ایستاد و به آرامی جزئیاتش را بر زن نمایان می ساخت وآهی از نهاد زن برمی خواست.

از این همه حماقت خود به تنگ آمده بود، داشت خفه می شد. نای آن را نداشت که مرد را از صحبت باز دارد و کلمه ای بر زبان آورد.

لحظه ای گنگ و مبهم از فکرش گذشت: آیا باز هم فرصتی هست...؟!!!

/ 0 نظر / 4 بازدید