چشمان تب آلودم

ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها

چشمان تب آلودم باریکه بارانها

 مجنون بیابانها افسانه مهجوری است

لیلای من اینک من... مجنون خیابانها

 آویخته دردم ، آمیخته مردم

تا گم شوم از خود گم ، در جمع پریشانها

 آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد در تنگه دالانها

 با این تپش جاری ،تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، برشیشه دکانها

 با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار

تنهایی فواره ، در خالی میدانها

 در بستر مسدودم با شعر غم آلودم

آشقته ترین رودم در جاری انسانها

 دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده

تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها

 

  حسین منزوی

/ 1 نظر / 6 بازدید
فریبرز

سلام وبلاگ قشنگی داری با تبادل بنر چطوری؟http://7gam.mihanblog.com/