زن چنین می اندیشید...

نازنین به گمانم دیر کرده ام، اما تو همیشه می بخشیدی مرا!

اشتباهاتم کم نبودند ولی تو نادیده می گرفتیشان.

تو به من نزدیک بودی و من فقط فاصله ها را می دیدم.

دستم همیشه در دستانت بود ولی نگاهم به دوردستها.

تصمیم آخر با من بود ولی تو راه حلها را بهتر می شناختی.

گوشم پر بود از تمجیدهایت ولی تنها صدای آوایی از دور به دلم می نشست.

آنقدر بودی که دیگر نمی دیدمت، اشباع بودم از تو.

مقصر تویی که لحظه ای مرا به خود وا نگذاشتی و افسرده منم که فرصت درکت را نیافتم.

این است زندگی در ورای ظاهر آن ...

 

(نوای دل)

/ 1 نظر / 18 بازدید