راز خطهای موازی

نمی دانم واقعا نمی دانم، راستش را بخواهی اصلا نمی خواهم بدانم.

آنقدر گیج و سردر گمم که راه دلم را گم کرده ام، عقلم جوابم کرده است.

احساس می کنم برای هزارمین بار باید پیاده شوم ولی دنیا باز هم نگه نمی دارد.

سخت است آنقدر که مرد درونم هم از پسش بر نمی آید.

وباز هم مانند گذشته من ماندم و من، این تنهای روزگار.

تنهایی را باکی نیست، من زن تنهای شبهای مردانه ام هستم.

از این چهره هزار رنگ روزگار خسته ام، از این دنیای لا مروت کوفته ام.

دیگر نمی پرسم چرا زیرا از چون هایت بیزارم.

مانند پسین روزها راه خودم را پیش می گیرم و دو روییت را با پر روئی جواب خواهم گفت.

راست گفتی فاصله ها زندگی را زیباتر می کنند، پس بگذار فاصله ای بیافرینیم بین بودنمان.

بیا مانند خطهای موازی اصول فاصله ها را حفظ کنیم تا تاب بیاورم نبودنت را.

من تقدیرم را خودم میسازم پس هر جا که لازم بود صدایت می کنم همانطور که تو می کنی.

 

 

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
سميه

سميرا جان چرا فکر مي کنم اين نوشته ها از زندگي واقعي منشا ميگيره . انگار اين ها رو زندگي کردم با يه آدم بي انصاف که فرصت نميده . حتي فرصت دوست داشتن