تلاش

زن عزمش را جزم کرده بود تا حرف آخر را بزند، حرفهایش را بارها و بارها پیش خود تکرار کرده بود.

اکنون زمانش فرا رسیده بود، باید همه ناگفته ها را به زبان می آورد.

زن به چشمان مرد خیره شد و خواست که زبان بگشاید اما مرد شروع به صحبت کرد:

- تمام روزهای گذشته را فقط به تو فکر کردم، آنقدر همه چیز را مرور کردم که دیگر تمامی بحث هایمان را واو به واو حفظ شده ام، فشار زیادی روی دوشم بود.

نتوانستم در خانه بمانم، به جاده زدم، همانجا که آخرین بار با هم دعوا کردیم و تو باز مرا بخشیدی و من هم دلخوریهایم را فراموش کردم.

ساعتها روی همان نیمکت نشستم و به حال و گذشته و آینده فکر کردم. ثانیه ای از ذهنم بیرون نرفتی، بدون تو توان زندگی کردن ندارم، تو همسفرم بوده ای و نباید رفیق نیمه راه باشی.

زن هر آنچه در ذهنش آماده کرده بود را از یاد برد، باز به فکر فرو رفت. این دفعه اول نبود که مرد اینچنین تحت تاثیرش قرار می داد. او می دانست که مرد برای دلخوشی او همه تلاشش را می کند، مرد را دوست می داشت. ولی این حرف های تکراری از صحنه های خیالی، واقعا نیازی نبود...

او مرد را خوب می شناخت، می دانست که حاضر است به خاطر او هر کاری بکند ولی دیگر از این خیالبافی های تکراری قلبش گرفته بود. می دانست چه باید بکند، شروع کرد به گفتن تمامی ناگفته ها از اعماق قلبش و تمام آتچه سالیان سال در ذهنش می گذشت:

...

/ 1 نظر / 3 بازدید

سمیرای عزیز . نوشته ات بسیار زیبا بود و عین اتفاقی که بارها در زندگی خیلی از ما افتاده. موفق باشی